#هانیه
رفتم بالای سر عسل دیدم داره گریه میکنه
بغلش کردم
اروم سرش بوسیدم
-ریزه میزه مامانی بیدار شدی تو؟
گریه میکرد وبی قرار بود
-چت شده دورت بگردم
امیر اومد کنارمون
+خانومی چشه؟
-نمیدونم امیر بی قراری میکنه
+بدش من؟
اروم دادم بغلش
-مراقب سرش باش
+باشع
#امیر
عسل بی قرار بود
هانیه خسته بود
منم که مامانم اندازه کوزت ازم کار کشیده بود
عسلو بغلش کردم
اروم نمیشد
ی ذره بالا اوردمش
چ بوی خوبی داشت
+خانومم اروم نمیشه......فک کنم شیر میخواد
-بدش بهم
هانیه بغلش کرد
بهش شیر داد
اروم شد
خندم گرفته بود
رفتم کنارشون نشستم
+اییی شکمو تو شیر میخواستی؟
هانیه ریز خندید
محکم لپشو بوسیدم
همین که هانیه دراورد از دهنش
باز شروع ب داد وبی داد کرد
هانیه میخواست بهش شیر بده ولی عسل اجازه نمیداد
بلندش کرد
براش لالایی میخوند و راه میرفت
من از خستگی خوابم برده بود
#هانیه
هرکاری میکردم
اروم نمیشد
بلندش کردم
براش لالایی میخوندم
بالاخره بعد چند مین اروم شد
گذاشتمش وسط خودمو امیر
بند لباسمو باز کردم بهش شیر دادم
خوابید
بعد چند مین خودمم خوابم برده بود
نمیدونم چیشد و چن دیقه خوابیدم
ی صداهایی ب گوشم خورد
امیر بود انگار
+عسل بابا...........قربونت برم بی قراری نکن...............دورت بگردم دخترم..............ببین مامان تازه خوابش برده.............گناه داره
بلند شدم
چشمامو مالیدم
+ببخشید عشقم بیدار شدی
-عیبی نداره..........بده من بخوابمونمش
اروم عسلو تو بغلم گذاشت
یکم گذشت
خوابش برد
گذاشتمش تو تختش
امیرم دراز کشیده بود منتظر ما بود
عسلو تو تختش گذاشتم
امیر دستاشو باز کرد
+بیا بغلم
اروم و بی صدا تو بغلش خزیدم
اروم گرفته بودم
صدای قلبمو میشد شنید
امیر دستشو رو قلبم گذاشت
یکم مکث کرد
#امیر
تو تیله های قهوه ای چشاش خیره شدم
میشد خستگی وخوشحالی رو خوند از چشماش
دستمو رو قلبش گذاشتم
بی قرار و بدون ارامش میزد
لبخند رو لبم نشست
فشار خفیفی ب سینه اش وارد کرد
لب زدم=
+خانومی باز بیقراری میکنه؟واسه منه؟
لبخند زد
چشماشو خمار کرد
-تا قلبم میزنه واسه تو بیقراری میکنه..........تا............
ادامه حرفاشو نزاشتم بگه
لبامو مهمون لباش کردم
چند مین گذشت
دوباره ب تیله های قهو ای که هشت سال بود که دلمو برده بود زل زدم
لب زدم
+مرسی که اومدی................
-مرسی که میتونم کنارت باشم
لبخند زدم
جفتمون خوابمون برد
#یک سال بعد
#رهام
امروز تولد عسلی بود
عمو قربونش بره(خدا نکنه)
امروز ی ساله میشه
ایلیا جلوی اینه بود
با تکون خوردن پام ب خودم اومدم
ایلیا بود
-جانم بابا؟
+بابا پاپیونمو ببند................میخوام تولد اجی عسلم........خوشگل باشه
ریز خندیدم
براش درست کردم
-برو شیطون برو
ایلیا رفت
رویا از اتاق با غر غر اومد بیرون
-جانم خانومم؟
+بابا السا اروم نمیگیره همش تکون میخوره
-من فدای دخترم بشم
+ی وقت قربون صدقه مامانش نریاااااااااااااا
-عه فدات شم
+نمیخواد
خندیدم رفتم صورتشو گرفتم ولپشو محکم بوسیدم
رفتیم سوار ماشین شدیم
رفتیم سمت باغ امیرو هانیه
چند تا کارگر مشغول حاضر کردن بودن
امیر میومد ومیرفت
هانیه ام همش دنبال عسل میدوید که مبادا زمین بخوره
دخترشون از خودشون شیطون تر بود
هانیه وامیر هرچی که میگفتیم گوش نمیدادن
کلی واسه تولد عسل ریخت وپاش کردن
باغ خیلی خوشگل بود
(عکس ادامه مطلب)
#امیر
بالاخره همه چی حاضر شد
تولد تک دخترمون بود
خیلیا رو دعوت کرده بودیم
یاشار.امیر میلاد.مسعود.تایماز.حمید هیراد.مجید قمری.طوفان.سیما معینی.رهام اینا.مامان بابامون رزا وکارو...........
بالاخره همه چی حاضر شد
هانیه انقد خوشگل شده بود
که خودم براش ضعف کردم
مهمونی شروع شد
کلی خوش گذشت
با هانیه عسلو کمک کردیم کیکو برید
هانیه میخواست عکس بگیر
+امیر اینجا رو نگا
شیطون خندیدم
-نگات کنم میخورمتااااااااا کمتر با این لباسات واسه من دلبری کن
لبشو گزید
+عه امیر
-حالا من بعدا حساب تورو میرسم
خندید
ی موزیک پخش کرد
همه رفتن وسط
هانیه داشت نگاشون میکرد
-ب چی نگا میکنی خوشگله؟
+خیلی خوشحالم ب عنوان مادر دخترت تو تولد دخترم
-من دورت بگردم............بانوی خوشگلم
برگشت طرفم
لبخند پسر کش زد
ب دور وبر نگاه کردم
کسی حواسش نبود
سریع وریز لباشو بوسیدم
جدا شدم
دستشو کشیدم رفتیم وسط کلی رقصیدیم
مراسم تولد تموم شد
رفتیم خونه
عسل از خستگی خوابش برد
گذاشتمش رو تختش
اومدم توی اتاق خودمون
هانیه داشت گیره موهاشو باز میکرد
خندیدم و گفتم
-حالا میشه دیگه؟
+عسل خوابه؟
-ارعه
+باشع
لباسشو از تنش کشیدم
#دانای کل
بعد دوسال هانیه فوق تخصص گرفت
امیر هرروز با رهام تو کارشون پیشرفت میکردن
رویا ی دختر مو مشکی پوست سفید وچشماش درشت بود ب رهام هدیه کرد
وقتی عسل پنج ساله شد
هانیه پسرشونو اهورا رو باردار شد
زندگیشون با خوبی وخوشی میگذشت
اهورا هم کاملا شبیه امیر شده بود
عسل ترکیبی از دوتاشون بود
ایلیا ب باباش رفته بود
السا ب مامانش
.
#هانیه
تمـام ِ این چـند سـال و اَنــدی عــمرم بـه کــنار …
مـن فـــقط
بـه انـــدازه ی همــان صَــدُم هـای ِ ثـانیه ای که
در هــوای ِ عطر آغوشت نفـس کـشیـدم
زنـــدگـی کــــردم
#امیر
گـرمـای دسـتـایـــ تـــو
آتـشـیـسـتـــ کـهــ
تـمـامـ وجـودمــ را گـرمـ خـواهـد کـرد
حـتـی در سـرمـای زمـسـتانــ
و ایـنــ یـعـنـی هـمـانـــ دوسـتـــ داشـتـنــ
و مـنـــ بـرای دوسـتــ داشـتـنــ دلـیـلــ نـمـیـخـواهـمـ
هـمـیـنــ دسـتـانــ تـــــــــو کـافـیـسـتــ
#رهام
عشـــ♥ـق یعـــــنی
وقــتـــــی ناراحــــــتم
وقتــــــــی بغض کـردم
بغلم کـــنی و بگـــــــی
ببیـــنم چشـــــماتو
منـــو نـــــــگاه کن
اگه گریــــــــــه کنی
قـــــــــــهر میکنم میرمـا...!!
#رویا
بــــاور کــــن !
کــــار مــــن نیستــــ ،
کــــار ِ - خــــداستــــ ...
" دلـــ♥ــــم "
جایــــی
میــــان ِ- نَفَس هایَتــ♥ــــــ-
گیــــر کــــرده استــــــــ ...
#هانیه
سلام عزیزای دلم
من هانیه رمان نیستم الان
بالاخره رمان با دو فصل تموم شد
امیدوارم دوسش داشته باشد
توی رمان بعدی حمایتمون کنید
#شمس_ باشید
دردسرها وعاشقانه های ماکانی...
ما را در سایت دردسرها وعاشقانه های ماکانی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 260